غزلی از همکار نویسنده ام علی نیکنام
دل خسته
واژه باران باش برکوچه های بی کتاب
بنویس باز به دفترم ترانه های ناب
نازمهتابم ای قله ی رفیع زندگی
دستی بکش به روی نسیم ، به زلف آب
رنگین کمان خیال به چشم صبح
ای حس بارش من ای تاب آفتاب !
با من بیا که قامت شکوه بشکفد
غنچه ببارخانه ی غم را بکن خراب
جنون ِسرعت و سبقت جهان را ببین
هر بوسه توقفی است بر عصر پر شتاب
با بوسه ی سبز تو سرسبز می شوم
لبریزشادی ام و خالی ازهر التهاب
دل خسته از تمامی سال های نرفته ام
بر احساس نرم غزلهای من دمی بخواب
چه گویم ازعطر نفس های پیچکت
مانده ام ،گلواژه ای بریز و جمله ای بیاب
سال ها رفت و در ویرانه ی شبانه ام
تویی پیاله و میخانه تویی
شراب
اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم