انا لله و انا الیه راجعون
علی نیکنام
دبیر فرهیخته زبان و ادبیات فارسی شهرستان رستم
به دیار حضرت دوست پر کشید
روحش شاد .یادش هماره جاویدان
انا لله و انا الیه راجعون
علی نیکنام
دبیر فرهیخته زبان و ادبیات فارسی شهرستان رستم
به دیار حضرت دوست پر کشید
روحش شاد .یادش هماره جاویدان
انا لله و انا الیه راجعون
ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
دررفتن جان از بدن،گویند هرنوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
غمی بر ما نشست به سنگینی کوه و اندوهی به وسعت آسمان ودست اجل به هجمه ای ناباورانه، زندگی را از ما گرفت و با خود برد.ما ماندیم و کوهی از درد و دریایی از اندوه در انتظار شنیدن صدای مهربان دوست، در انتظار خنده های دلنشین و دستیش از سر مهر بر سردوستدارانش ،دخترانش، اما دریغ و درد که صدایش اکنون از گوش زمان افتاده است و ما در اندوهی جانسوز با خود زمزمه میکنم:
قاصدک، هان چه خبر آوردی /از کجا وز که خبر آوردی/خوش خبر باشی، اما اما /گرد بام و در من /بی ثمر میگردی/انتظار خبری نیست مرا/ قاصدک! در دل من همه کورند و کرند/ابرهای همه عالم ،شب و روز /در دلم میگریند.
علی عزیز!
تو می روی و بی تو
سیبها در عطشناکی درد می پژمردند
دیگر
نه باغ را شکوفه های سیب نشاطی خواهد داد
نه باغچه را سرخی گلهای انار...
"گروه زبان و ادبیات فارسی آموزش و پرورش رستم"
پي كردن : بريدن دست و پاي اسب را گويند در كتاب كاج سبز آمده است كه اسب را دنيال مي كنند كه نادرست است
براي نمونه به متن زير توجه فرماييد .
امير المؤمنين در آن گير و دار فرياد مي زد كه به عايشه آسيبي نرسانيد و شتر او را پي گيريد و پي كنيد عبدالرحمن بن صر اولين ضربت را به دو دست شتر زد حيوان بر زمين افتاد و سينه بر خاك نهاد... .
زهنما ، زين العابدين ، زندگاني امام حسين ،تهران اتنشارات امير كبير ، 1361، ص87
چشمهای تو به من میبخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
میتوانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را میبخشی
من به بی سامانی
باد را میمانم
من به سرگردانی
ابر را میمانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی، اما
خواب نوشین کبوترها را
در لانه میآشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان میگفت
باد با من میگفت:
«چه تهیدستی مرد»
ابر باور میکرد
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه میبینم، میبینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟
هیچ
بی تو در مییابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو میکردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا میخوانی؟
نه، دریغا، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر
مرا میخواندی
من فکر می کنم مزه ی نان عوض شده ست
آواز کوچه ، لحن خیابان عوض شده ست
تنها نه لهجه ی دل من فرق کرده است
حتی صدای گریه ی بارا ن عوض شده ست
عارف ترین کسی ست که پشتش به قبله است
این روزها که معنی عرفان عوض شده ست
خانها و خواجگان همه جا صف کشیده اند
مصداق خان و معنی خاقان عوض شده ست
سبز و سپید و سرخ چرا قهر کرده اند؟
آیا سه رنگ پرچم ایران عوض شده ست ؟
قرآن شکیل تر شده ، انسان حقیرتر
آیا کمی معانی قرآن عوض شده ست؟
"شیر خدا و رستم دستانم آرزوست"
شیرخدا و رستم دستان عوض شده ست
این روزها چقدر قم از دست رفته است
این روزها چقدر خراسان عوض شده ست
ما بندگان نفس به سلطانی آمدیم
سلطان من کجایی؟ سلطان عوض شده ست
انسان روزگار مرا ای خدا ببین
انسانیت عوض شده، انسان عوض شده ست
ایمان بیاوریم که ایمان نمرده است
ایمان بیاوریم که ایمان عوض شده ست
خردادماه 1391
روزي، بر فراز چراگاهي بزرگ ، گوسفندي با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابي بالاي سر اين دو چرخ مي زد و با چشماني پر از گرسنگي گوسفند وبره اش را بر انداز مي كرد و مي خواست به پايين بيايد و شكارش را بگيرد. اما در همين حين عقاب ديگري در آسمان پديدار شد و بر بالاي سر گوسفند و بره به پرواز درآمد . هنگامي كه اي دو رقيب همديگر را ديدند با فرياد هاي خشم آلود جنگي تمام عيار را آغاز كردند . گوسفند نگاهي به بالاي سر خود انداخت و شگفت زده شد. سپس به بره ي خود رو كرد و گفت :
" چه شگفت كودك من! اين دو پرنده شكوهمند با هم نبرد مي كنند تا از مقدار بيشتري از آسمان بهره مند شوند ! آيا وسعت اين فضاي بيكرانه براي هر دوي
اينها كافي نيست؟ بره ي كوچك من! اي كاش هر چه زود تر بين برادران بالدارت صلح و دوستي بر قرار باشد!"
وبره در حالي كه معصومانه به آن دو عقاب مي نگريست اين آرزو را در قلب كوچك خود تكرار كرد .
(جبران خليل جبران)
واژگان فارسی به صورت های زیر به زبان عربی داخل شده است:
1- بدون تغییر یا با کم ترین تغییر مانند: بادام، استاد، خبر، درویش، دیوان، سکر = شکر، شیرین، آشوب = اوباش، ابریشم= ابریسم، شادان = شاذان و ...کاش ما هم دلبر سیمین عذاری داشتیم اشک غم از دیده بر دامان یاری داشتیم
کاش ما را بود یار مو پریشانی و ما همچو گیسویش پریشان روزگاری داشتیم
تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !
باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها
در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه
حسنی یهو مثه یه جت
زودی رسید به یک کافی نت
زيباترين قسم از شاعر " سهراب سپهري"
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
دفتر عشق:
اصل ِ اصلش این است
که این قلم شکسته
این سیاه مشق های بی سر و ته
همه اش بهانه است...
من از تکرار نام تو عاشق شده ام!
"منبع: اینترنت"
|
با سلام خدمت همکاران گرامی
بارم بندی ادبیات تخصصی |
تاریخ اطلاعیه : 18/07/91 | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
درس:ادبیات فارسی (تخصصی رشته ی ادبیات فارسی و علوم و معارف اسلامی)- کد کتاب 4/283چاپ 1391 شامل :قافیه، عروض ،سبک شناسی و نقد و ادبی
توجه:از ابتدای کتاب ادبیات فارسی تا پایان درس 13 به نوبت اول و از درس 14 تا پایان کتاب به نوبت دوم اختصاص دارد. بارم بندی درس زبان و ادبیات فارسی عمومی ( همه ی رشته ها )
توجه : از ابتدای کتاب تا پایان درس14 به نوبت اول و از درس 15 تاپایان کتاب به نوبت دوم اختصاص دارد. | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
دل خسته
واژه باران باش برکوچه های بی کتاب
بنویس باز به دفترم ترانه های ناب
نازمهتابم ای قله ی رفیع زندگی
دستی بکش به روی نسیم ، به زلف آب
رنگین کمان خیال به چشم صبح
ای حس بارش من ای تاب آفتاب !
با من بیا که قامت شکوه بشکفد
غنچه ببارخانه ی غم را بکن خراب
جنون ِسرعت و سبقت جهان را ببین
هر بوسه توقفی است بر عصر پر شتاب
با بوسه ی سبز تو سرسبز می شوم
لبریزشادی ام و خالی ازهر التهاب
دل خسته از تمامی سال های نرفته ام
بر احساس نرم غزلهای من دمی بخواب
چه گویم ازعطر نفس های پیچکت
مانده ام ،گلواژه ای بریز و جمله ای بیاب
سال ها رفت و در ویرانه ی شبانه ام
تویی پیاله و میخانه تویی
شراب
تاریخ ادبیات 2
درس اول
1-كدام دوره در تاريخ ادبيات به دوران شكوه و شکست معروف است ؟
2-فترت وهرج و مرجي كه درعصر حافظ در قلمروذوق و انديشه ملاحظه مي شود ناشي ازچيست ؟
3- كدام رجال تشيع توانستند در دستگاه حكومتي خلفاو مغولان نفوذ كنند واز قدرت سياسي آنها بهره جويند ؟
4-فر هنگ شهر هاي ايران را در عصرحافظ نام ببريد.
5-در عصر حافظ كدام قالب شعري رو به ضعف وكسادي گذاشته بود ؟
با سلام و درود به تمامی عزیزان خواننده این وبلاگ و با پوزش از تاخیر خبرهای ادبی این جانب
معني چند نام از شاهنامه ي فردوسي :
۱- آرش : درخشنده
2-ارجاسب : دارنده ي اسب ارجمند
3-ايرج : ((Airiyava ،آريا،كه نام و نژاد مردم است،در معني نور، درفرهنگ پهلوي در معني ياري كننده ي ايرانيان
4-اردشير: ((Artaxshathra در معني شير خشمناك است.Arta) ) به معني مقدس هم آمده است.
5-اسفنديار:(پهلوي (Spandyatمركب از اسپنته به معني مقدس و جزء دوم از مصدر(Da)به معني آفريدن و عطا كردن است . در مجموع ،آفريده ي خردپاك است .
6-افراسياب : (در اوستاFrangrasyan ) به معني شخص هراسناك است .
7-اورمزد (هرمز) : روز اول هرماه شمسي و نام ستاره ي مشتري و نام فرشته اي كه موكل روز اول هر ماه است. به معني خداي دانا نيز مي باشد(پژوهشي در اساطير و فرهنگ شاهنامه )
8-مهر :( در اوستا و فارسي باستان (Mithra(ودر پهلوي (Mitra به معني پيوستن ،واسطه و ميانجي است . آن را رابط بين فروغ ازلي وفروغ محدث دانسته اند. مهر واسطه ي ميان آفريدگار و آفريدگان است . استرابون مي گويد ايرانيان خورشيد را مهر و ميترس مي نامند .
9-جمشيد : (جم در اوستا Yima) (در پهلوي Xshaeta + yam) در معني فرمان رواست ،و در معني پادشاه روشن ؛و اين معني را از آن جا گرفته اند كه مي گويند روزي جمشيد در سير عالم به آذر بايجان رسيدوبر تختي مرصع روبروي آفتاب قرار گرفت، تاجي مرصع بر سر نهاد، چون آفتاب بر آن تاج تابيد شعاع آفتاب به اطراف پراكند، پس او را جمشيد نام نهادند و آن روز را نوروز گفتند .
10-خسرو : (در پهلوي Hausravah)به معني نيك نام و مشهور است و نيز ملك و امام عادل معني مي دهد. (در پهلوي Kayhosrauاست.)
11-رودابه :رود(Rod) درپهلوي به معني آب و فرزند است . رود(فرزند) و آب(تابش) و در مجموع در معني روييدن است .
12-رستم(رستهم) : مركب از رس(Raodha) به معني نمو است،كه رستن و روييدن از همين ريشه است و (Taxma)در فارسي باستان و اوستا ) به معني دلير و پهلوان است.ونيز تهمتن از همين كلمه به معني بزرگ پيكر است .
13-زرتشت (زرتوشتر) : آنكه شتر زرد دارد .
14-زال : پير فرتوت ، سفيد مو (در اوستا از ريشه ي Zarاست كه در طول زمان و طي تغييراتي كه داشته به «زال» مبدل شده است .
15-سودابه : اسم غير ايراني در معني آب افزوني بخش .
16-سهراب : ( (Suhrab(سرخاب مركب از سرخ + آب)به معني آب و رنگ سرخ و يا سرخ و سفيد .
17-سيمرغ :مركب از ((Meregho يعني مرغ و (Saena) نام حكيمي دانا است .
18-سياوش : (سياوخش) (در اوستا Syavaarshan) مركب از Syava (سياه) + Arshan(گشن) به معني چهار پاي نر به خصوص اسب است .در مجموع يعني دارنده ي اسب سياه نر است .
19-فر :به معني پيش و جلو و در پارسي باستان(Fra)به معني نور و روشنايي و شوكت و زيبايي است .
20-فريدون : در پهلوي (Fretoon)در زبان آرامي در معني دارنده ي گله هاي فراوان (پر گاو) معني شده است .
21-ضحاك : (آژي دهاك) در اوستا (Azhi)به معني مار است و (Azhidahaka) يعني:اژدها پيكر .
22-كي : لقب همه ي شاهان سلسله ي اساطيري كياني است ؛ لفظ كوي (كي) كه به آن ها اطلاق شده است در معني عادل است ودر گاتاها به معني شاه و امير و رؤساي قبايل است كه دشمن زرتشت بودند و پرستنده ي ديو .
23-كيكاوس : در پهلوي (Kayos)در اوستا(Usan) از خاندان (Kavay) به معني عادل و نجيب و اصيل آمده است و يا مؤيد به تاييد خداست .
24-گرشاسب : در اوستا به صورت (kereasaaspa) جزء Keresa به معني لاغر و Aspaبه معني اسب فارسي است . روي هم در معني دارنده ي اسب لاغر است .
25-گشتاسب :در اوستا و پارسي باستان (Vishtaspa)كه از دو جزء Vishta درمعني از كار افتاده و ترسو و محجوب است و جزء دوم، همان اسب است و در مجموع در معني دارنده ي اسب از كار افتاده و ترسوو يا صاحب اسب رمنده است .
26-لهراسب : در معني دارنده ي اسب تندرو است .
منبع :احمد سلطاني ، منيره ، رشد ادب فارسي ، سال پنجم ، شماره 25 ، تابستان 70
ادبيات فارسي 2
درس اول
الهي / هماي رحمت
لغت
1- «مناجات» ؛ يعني ... :
راز و نياز با پروردگار
2- «صمد» چه معني ميدهد؟
بينياز
3- در عبارت «عبدالله عمر
بكاست، اما عذر نخواست.» عمر كاستن به چه معني است؟ پير شدن
4- معني واژهي «سحاب»
چيست؟ ابر
املاء
5- كدام تركيب غلط املايي
دارد؟ «الطاف و مرحمت، زات و صفات، غذاي گردان» ذات و صفات، قضاي گردان
تاريخ ادبيات
6- «زادالعارفين» اثر كيست؟
خواجه عبدالله انصاري
7- «حيدر بابا يه سلام» اثر
كدام شاعر معاصر است؟ شهريار
8- خواجه عبدالله انصاري
در چه قرني ميزيست؟ قرن پنجم
آرايههاي ادبي
9- اشاره و استفاده از
آيات، احاديث و داستانهاي تاريخي در ضمن شعر يا نوشته، چه نام دارد؟ تلميح
10- «تضمين» در شعر چيست؟
آوردن شعري از شاعري ديگر در سخن و شعر
11- «نثر مسجع» چيست؟ نثر
آهنگين
درك مطلب و دانستنيهاي درس
...
عید نوروز بر تمامی همکاران مبارک باد
عیاران گروهی از جوان مردان بودند که اصول اخلاقی و مبارزاتی ویژه ای برگزیده و جوان مردی را پیشه ی خود ساخته بودند. پیشینه ی تاریخی عیاران را باید در ایران پیش از اسلام جستجو کرد. آن چه در فرهنگ ها درباره ی واژه ی عیار نوشته شده است. حاکی از آن است که این واژه در بر گیرنده ی مفهوم چالاکی و شجاعت و جوان مردی است .
مرحوم ملک الشعرای بهار اعتقاد داشته است ،که لفظ عیار همان «ای یار » فارسی است. برخی نیز واژه ی عیار را مترادف دزد، طرار و شبرو دانسته اند. اگر چه این نام ها از سوی مخالفان آن ها به آن ها داده شده است .از منابع بسیار مهمی که درباره ی عیاران آگاهی های گران سنگی در اختیار ما می گذارد،«قابوسنامه ی عنصر المعالی» و «سمک عیار » می باشد.
اصل و ریشه ی جوان مردی از دیدگاه عیاران سه چیز بود : یکی آن که هر چه بگویی بکنی و دیگر آن که خلاف راست نگویی و سوم آن که شکیب را کار بندی .
«نجم دایه» در «مرصاد العباد» عیاری را یکی از مراحل سیر و سلوک شمرده است و حافظ و مولانا و عطار خصایل عیاران را ستوده اند.
اعتقادات عیاران:
اصول عملی که عیاران در طول زندگی به کار می گرفتند عبارت بود از: رازداری، راست گویی ، یاری درماندگان، عفت، فداکاری، بی نیازی، دوستِ دوست بودن و دشمنِ دشمن بودن ، پیمان داری، سوگند نشکستن ، غمازی نکردن، گشاده دستی ، بی باکی و دلیری و حرمت نان و نمک را نگه داشتن.
نمک شناسی در نزد عیاران:
در اینجا داستانی از ماجرای لیث عیار در مورد نمک شناسی عیاران نقل می شود : لیث پدر یعقوب شبی نقبی زد و به خزانه حاکم رفت و زر و جواهر بی شمار به هم بست به وقت بیرون آمدن پایش به چیزی خورد پنداشت گوهری است برداشته و جهت امتحان به زبان زد و آن خود نمک نیشابور بود آنگاه او را رعایت حق نمک بر گرفتن اموال غالب آمد ، آن چه در هم بسته بود گذاشته و به منزل رفت . روز بعد خزانه دار متوجه شد که خزانه دستبرد یافته ولی چیزی برده نشده است. در شهر منادی کردند که آن کس که چنین کرده ایمن است،به ملازمت بشتابد لیث به دربار رفت و زمانی که خزانه دار از وی سبب را پرسید، در جواب گفت: رعایت حق نمک مرا از تصرف در آن مانع آمد.
به من آرامش ده
تا بپذيرم آنچه را نميتوانم تغيير دهم
دليري ده
تا تغيير دهم آنچه را كه ميتوانم تغيير دهم
بينش ده
تا تفاوت اين دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن
مطابق ميل من رفتار كنند
( جبران خليل جبران )
ناپلئون بناپارت : "اگر می خواهيد اندازه تمدن و پيشرفت ملتی را بدانيد به زنان آن ملت بنگريد."
آتوسا یا آتشسا (۵۵۰ تا ۴۷۵ پیش از میلاد مسیح) از شهبانوهای ایران، دختر کوروش کبیر و همسر دو پادشاه هخامنشی کمبوجیه و داریوش یکم و مادر خشایارشا بود.
وی از برجستهترین زنان در تاریخ ایران قدیم بوده و دومین کسی می باشد
” گفته شدهاست که آتوسا به خوبی از اوضاع فرهنگی زمان خود آگاه بود و از حضور یونانیان و دیگر ملیتها در دربار بسیار بهره میبرد. اگر داریوش به منطقهای لشگر می کشید شورای سلطنت برای اداره امور کشور تشکیل می شد و رئیس و مافوق همه در رأس شورای سلطنت شهربانو آتوسا بود. “
او لقب بانو که یک عنوان مذهبی بود، را گرفت. –اولین شخص آناهیتا بوده - زیرا این چنین لقبی کمتر به ملکهها داده میشد. آشیل نمایشنامهنویس قرن پنجم پیش از میلاد در نمایشنامهای با نام «ایرانیان» از آتوسا بهعنوان بانوی بانوان یاد میکند. آتوسا خواندن و نوشتن را بهخوبی میدانست، و نقش مهمی در آموزش درباریان داشت. پس از درگذشت کمبوجیه در راه بازگشت از مصر، داریوش یکم با آتوسا ازدواج میکند.
دلایلی را که برای این ازدواج اعلام کردهاند متفاوت است، ولی تاریخنگاران در مورد تعدادی از آنها توافق نظر دارند:
* ازدواج با آتوسا که از سلاله هخامنشی بود حکومت او را قانونی جلوه میداد.
* از آنجا که آتوسا باهوش، با فرهنگ، با قدرت و تفکر سیاسی بود در موقع لزوم کمک خوبی برای داریوش شاه به حساب میآمد.
آتوسا ملکهی بیش از ۲۸ کشور آسیایی در زمان امپراطوری داریوش بزرگ بود و از وی به نام " شهبانوی داریوش بزرگ " یاد کردهاند. این زن نیکسیرت، پاکدامن و با خرد یکی از مهمترین نقش ها را در تاریخ با شکوه ایران و در دربار داریوش بزرگ اجرا می کرد. این گلبانوی ایران که شاعر و ادیب بود؛ به نوجوانان درس ادبیات پارسی می داد. وی بزرگترین نقش مهم را در امور مملکتی اجرا می کرد و در عین حال بهترین یاور روحی و روانی برای داریوش همسر تاجدارش بود. او در نبرد با شورشیها و نیز یونانی ها، داریوش را همراهی می کرد و به شاه قدرت می داد.
هرودوت میگوید: «آتوسا از قدرت فوقالعادهای برخوردار بود و در دوره جنگ با یونان که به توصیه او انجام شده بود، داریوش یکم همواره از نصیحتهای او بهره میجست. او حتی علاقمند بود که در میدان کارزار نیز شوهرش را همراهی کند.»هرودوت در یک نقل قول اغراقآمیز از آتوسا نقل می کند که او به
” هرودوت میگوید: «آتوسا از قدرت فوقالعادهای برخوردار بود و در دوره جنگ با یونان که به توصیه او انجام شده بود، داریوش یکم همواره از نصیحتهای او بهره میجست. او حتی علاقمند بود که در میدان کارزار نیز شوهرش را همراهی کند.» “
داریوش شاه گفت: «چرا نشستهای و عازم جنگ نمیشوی و سرزمینهای دیگر را تسخیر نمیکنی. پادشاهی به جوانی و ثروتمندی تو شایستهاست که عازم جنگ شود و به پیروزیهایی نایل شود تا به ایرانیان ثابت شود مرد قابلی بر آنها حکمرانی میکند.»
اگر چه گفته هرودوت اغراقآمیز میباشد ولی باز هم بیانگر نفوذ آتوسا بر شوهرش است. گفته شدهاست که آتوسا به خوبی از اوضاع فرهنگی زمان خود آگاه بود و از حضور یونانیان و دیگر ملیتها در دربار بسیار بهره میبرد. اگر داریوش به منطقهای لشگر می کشید شورای سلطنت برای اداره امور کشور تشکیل می شد و رئیس و مافوق همه در رأس شورای سلطنت شهربانوآتوسابود.
آتوسا از داریوششاه دارای چهار فرزند شد، که بزرگترین آنها خشایارشا بود. اما آتوسا همسر اول داریوش یکم نبود و داریوش از همسر اولش دارای پسرانی بود که همگی از خشایارشا بزرگتر بودند. مطابق قانون پادشاهی، پسر بزرگشاه پس از او به پادشاهی میرسید. جالب توجه اینکه آتوسا آن قدر بر شوهر خود نفوذ داشت و به حدی زیرک و با کیاست بود که توانست خشایارشا را پس از داریوش به پادشاهی برساند.
در زمان پادشاهی خشایارشا آتوسا بهعنوان مادر پادشاه در امور دولت نظارت میکرد. از زمان مرگ او هیچ اطلاعی در دست نیست. گفته میشود آرامگاه او در کنار آرامگاه داریوش بزرگ در نقش رستم قرار دارد. پس از مرگ او خشایارشاه به دلیل ناتوانیهایی که از خود نشان داد نه تنها پیش زمینه قتل خود که مقدمات انحطاط سلسه بزرگ هخامنشی را نیز فراهم کرد.
منبع: فرخزاد، پوران، زنان ایران از دیروز تا امروز، تهران، قطره،۱۳۸۱، ص۲۰
| 13ديماه- 9صفر،شهادت صحابي بزرگوار عمار ياسر از ياران پيامبر خدا | |
| اي عمار ! عرگاه ديدي كه علي در يك راه مي رود و ديگر مردمان همه به راهي ديگر،تو با علي همراه شو، زيرا او هرگز تو را به هلاكت نمي افكند و از راه راست بيرونت نمي برد. پيامبر اكرم (ص) بحار-ج 38 صفحه 38 ولادت: «عمّار ياسر» از اصحاب خاص پيامبر (ص) و از نخستين ايمان آورندگان، در مكه و در حدود 44 سال قبل از بعثت به دنيا آمد. پدرش «ياسر» نام داشت كه از مردم يمن بود و بعدها در مكه ساكن گشت. سميّه، مادر عمار، كنيز ابوحذيفه بود. او كنيزش را به همسري ياسر در آورد و ياسر از آن زن صاحب فرزندي شد كه نام او را عمار گذاشتند. ابو حذيفه بعدها عمار را از قيد رقيّت آزاد كرد و از اين رو از موالي بني مخزوم به حساب آمد.[1] | |
ولادت:
«عمّار ياسر» از اصحاب خاص پيامبر (ص) و از نخستين ايمان آورندگان، در مكه و در حدود 44 سال قبل از بعثت به دنيا آمد. پدرش «ياسر» نام داشت كه از مردم يمن بود و بعدها در مكه ساكن گشت.
سميّه، مادر عمار، كنيز ابوحذيفه بود. او كنيزش را به همسري ياسر در آورد و ياسر از آن زن صاحب فرزندي شد كه نام او را عمار گذاشتند. ابو حذيفه بعدها عمار را از قيد رقيّت آزاد كرد و از اين رو از موالي بني مخزوم به حساب آمد.[1]
اسلام آوردن عمار و خاندان او:
بعد از بعثت پيامبر و بعد از دعوت مخفيانه سه ساله، پيامبر (ص) دعوت خود را آشكارا آغاز نمود. عمار به همراه پدر و مادر و برادرش (عبدالله) در سال پنجم بعثت به حضور پيامبر آمد. و مسلمان شدند و اينان سي و چندمين نفري بودند كه اسلام آوردند، در حالي كه عمار حدوداً 48 سالي داشت.[2]
ابن حجر مينويسد: «عمار يكي از هفت نفري بود كه اسلام خود را آشكار كردند.»[3] هنگامي كه خاندان عمار، اسلام خود را آشكار ساختند قبيلۀ بني مخزوم، هم پيمان آنها، بسيار ناراحت و عصباني شدند و هِشام بن عمرو كه در ميان مسلمانان به ابوجهل مشهور بود و رياست قبيلۀ بني مخزوم را بر عهده داشت، شروع به انواع مزاحمتها و شكنجهها به خاندان عمار نمود كه از جمله شكنجهها؛ آهن گداخته از آتش، تازيانه و خواباندن روي ريگهاي سوزان سرزمين مكه بود. پدر و مادر عمار، در سن پيري تحت سختترين شكنجۀ مشركان به مقاومت ادامه دادند. اين أثير در اين باره مينويسد: «مشركان مكه، سه نفر (عمار، ياسر، سميه) را در گرمترين مواقع مجبور ميكردند كه خانۀ خود را ترك بگويند و در زير آفتاب گرم و باد سوزان بيابان به سر ببرند. اين شكنجه آن قدر تكرار شد كه «ياسر» در آن ميان جان سپرد. «سميه» به أبوجهل پرخاش نمود و آن مرد سنگ دل و بي رحم تيزۀ خود را، در قلب وي فرو بُرد و او را كُشت.»[4]
پس از كشته شدن ياسر و سميّه و عبدالله از عمّار خواستند كه از پيغمبر (ص) بيزاري بجويد و از اسلام برگردد و بتها را به نيكي ياد كند وگرنه شكنجه ادامه دارد. او كه چگونگي مرگ پدر و مادر و برادرش را ديده بود، براي حفظ جان خود، دست به تاكتيك و تقيّه زد. در ظاهر به زبان، خواستۀ مشركان را گفت و نجات يافت. اين خبر به پيامبر (ص) رسيد و بعضي عمار را غايبانه محكوم كردند. ولي پيامبر (ص) سخن آنها را رد كرد و فرمود: «إنَّ عَمّاراً مُلِئَ ايماناً مِنْ قَرْنِهِ إلي قَدَمِهِ وَ اُخْتَلَطَ الايمانُ بِلَحْمِهِ وَدَمِهِ»[5] يعني همانا سراسر وجود عمار، از فرق سر تا قدمش مملو از ايمان ميباشد و ايمان با گوشت و خون او آميخته است. بعد آيۀ 106 سوره نحل نيز در تأييد عمار نازل گرديد. رسول گرامي اسلام (ص) به عمار فرمود: «اگر باز هم از تو خواستند، چنان كن»[6] يعني تقيّه را تكرار كن.
عمار، همراه پيامبر (ص):
عمار، آنچنان به پيامبر (ص) نزديك بود كه خود ميگويد: «كُنْتُ تِرْباً لِرَسولِ اللهِ في سِنِّهِ، لَم يَكُنْ أَحَدٌ أَقْرَبَ إليه مِنّي»[7] من دوشادوش رسول خدا بودم هيچ كس مثل من به آن حضرت نزديك نبود. شايد بر همين اساس بود كه پيامبر (ص) فرمود: «إنَّ عَمّاراً جِلْدةٌ بَيْنَ عَيْني وَ أَنْفي»[8] همانا عمار پوست بين چشمان و بين من است. پس از هجرت و ورود عمار به مدينه، در ساختن مسجدالنبي بسيار فعال بود، چنان كه پيامبر (ص) به او فرمود: آنقدر به خود زحمت نده. عمار گفت: دوست دارم در ساختن مسجد شركت كنم. و همانجا بود كه پيامبر (ص) دستي بر شانۀ عمار زد و فرمود: «إنّكَ مِنْ أَهْل الجَنَّه تَقْتُلُكَ الفِئَةُ الباغِيَةُ»[9] يعني تو اهل بهشت هستي، قوم ستمگر تو را ميكشند.
سيره نويسان، در مورد شركت پرتلاش عمار در جنگها چنين نوشتهاند كه «عمار» در همۀ جنگهاي پيغمبر و در بيعت رضوان همراه رسول خدا (ص) شركت نمود. در جنگ بدر قهرمانيها نشان داد و آزمايشهاي رزمي را، چنان كه بايد، به انجام رسانيد.[10]
موضعگيري عمار ياسر، بعد از رحلت رسول خدا (ص) همچون موضعگيري مولايش اميرمؤمنان علي (ع) بود. در مسأله رهبري، با خلفاء مخالفت شديد نمود. وي از پيشگاهان تشيع بود و نام او در همه جا در كنار سلمان و ابوذر و مقداد، به عنوان أعضاي أصلي هستۀ مركزي تشيّع ميدرخشيد. حضرت رضا (ع) در روايتي به جماعتي كه شيعۀ ظاهري بودند فرمود: «واي بر شما! همانا شيعۀ علي (ع) افرادي مانند حسن (ع)، حسين (ع)، ابوذر، سلمان، مِقداد، عمّار و محمد بن أبي بكر هستند، آنان كه هيچ گاه، مخالفت با أوامر آن حضرت نهي نمودند و هيچ گاه كاري كه مورد قهر آن حضرت بود انجام نميدادند.»[11]
همچنين، عمّار از معترضان جريان سقيفه بود و نيز از كساني بود كه در تشييع پيكر مطهر فاطمه (س) و نماز بر او شركت نمود.[12]
عمار در شوراي عمر و بعد از آن تلاش فراواني براي تحقق رهبري علي (ع) نمود. از جمله در جائي گفته است: «واي بر شما! نزد علي (ع) برويد و از او پيروي كنيد؛ همانا او شريفترين خلائق بعد از رسول خدا (ص) است.»[13]
پس از سقوط عثمان و روي كار آمدن اميرالمؤمنين (ع)، عمّار شاخصترين مدافع حريم ولايت بود. او و قيس بن سعد به عنوان دو كارشناس أمين، أمور مربوط به بيت المال را به عهده داشتند. همچنين او، در جنگهاي اميرالمؤمنين (ع) نيز شركت ميكرد با آنكه حدود 90 سال سن داشت و از أمراي لشگر و دستيار نيرومند آن حضرت بود.
از امام باقر (ع) روايت شده است كه وقتي علي (ع) از «ذي قار» به طرف بصره، براي جنگ جمل حركت ميكرد، دوازده هزار نفر او را همراهي ميكردند كه عمار ياسر با هزار مرد، فرمانده جناح چپ لشگر و مالك اشتر با هزار مرد، فرمانده جناح راست بود.[14]
بعد از آنكه ابو موسي اشعري، حاكم كوفه، براي جنگ جمل سربازي براي ياري امام علي (ع) نفرستاد، حضرت دستور عزل او را صادر كرد و فرزندش امام حسن (ع) را همراه عمار به كوفه فرستاد كه آنان با سخنان پرشور حدود نه هزار و ششصد نفر از كوفيان را به سپاه امام علي (ع) ملحق كردند. حضور امام حسن (ع) به عنوان نوادۀ پيامبر (ص) نقش مهمي در تحريك مردم كوفه داشت. همين طور، عمار كه زماني حاكم اين شهر بوده و به تقوي و پرهيزكاري شهره بوده و مردم بر اساس روايت «الحَقُ معَ عَمّار يَدُورُ مَعَهُ حَيْثَ دار»[15] او را معيار حق و باطل ميشناختند. توانستند مردم كوفه را بسيج كنند كه در "ذي قار" به امام ملحق شوند.
عمار وفئه باغيه:
ذوالكلاع حميري با بيست هزار تن كه همگي اهل قبيلۀ وي بودند به جنگ علي (ع) در صفين آمده بودند و تكيه گاه عمدۀ معاويه همين مرد بود و او تا از همكاري ذوالكلاع اطمينان نيافت، تصميم به جنگ نگرفت. اين سردار فريب خورده، همين كه شنيد عمار ياسر همراه علي (ع) است سخت تكان خورد. مبلّغان دستگاه معاويه، خواستند مطلب را بر او مشتبه سازند، گفتند: عمار كجا، صفين كجا؟ عراقيان از ساختن اين دروغها باكي ندارند. ذوالكلاع، متقاعد نشد رو به عمر و عاص كرد و گفت: آيا پيامبر (ص) چنين جملهاي در حق عمار گفته است كه؛ «إنَّك لَنْ تَموتَ حتّي تَقْتُلَكَ اُلْفِئَةُ الباغِيَةُ النّاكِبَةُ عَنِ الحَقّ»[16] تو نميميري تا وقتي كه گروه ستمگر و منحرف از حق تو را بكشد.» فرزند عاص گفت: آري فرموده است، ولي هرگز عمار در سپاه علي نيست. وي گفت: من بايد خودم شخصاً تحقيق كنم.
سپس عدهاي را مأمور كرد تا در اين باره تحقيقاتي بكنند. در اين لحظات حساس معاويه و عمرو عاص ديدند كه اگر او را از وجود عمار در سپاه علي (ع) و يا از شهادت وي در ركاب علي (ع) آگاه شود، ممكن است شكافي در سپاه شام به وجود آيد؛ از اين نظر، ذوالكلاع را به طريق مرموزي كشتند.[17]
شخصيت عمار و سوابق انقلابي او امري نبود كه بر اهل شام پوشيده باشد. گفتۀ پيامبر (ص) دربارۀ او عالمگير شده بود. آنچه بر مردم شام پوشيده بود شركت عمّار در سپاه علي (ع) بود. پس از كشته شدن ذوالكلاع و شهادت عمّار، عمر و عاص خطاب به معاويه گفت: من نميدانم به قتل كدام يك از آن دو بايد خوشحال شوم؟ به خدا قسم اگر ذوالكلاع بعد از قتل عمّار زنده ميبود تمام اهل شام را به جانب علي (ع) باز ميگرداند.[18]
شهادت:
نقل شده است كه در جنگ صفين، عمّار پيش از شهادتش، بر اثر تشنگي زياد آب طلبيد. مردي گفت: آب در اينجا نيست. در اين هنگام پسر بچهاي به نام «راشد» شربتي از شير براي او آورد. عمار به او گفت: «از دو ستم رسول خدا (ص) شنيدم كه فرمود: آخرين ره توشۀ تو از دنيا قدحي از شير است.»[19] عمار شير را نوشيد و براي چندمين بار به دشمن حمله كرد تا اين كه دو نفر از نفرات دشمن به نامهاي «ابو العاديه الفزاري» و «ابن جون سكوني» به سوي عمار آمدند اولي ضربتي سخت بر عمار زد كه بر زمين افتاد و دومي سر از بدن عمار جدا كرد.[20]
عجيب اين كه، آن دو نفر به خاطر دريافت جايزه با هم ستيز كردند و هر كدام ميگفتند: من عمار را كشتم. عمرو عاص اين سخن را شنيد و به آنها گفت: «سوگند به خدا، اين دو نفر با هم ستيز نميكنند مگر براي آتش دوزخ.»[21] شهادت عمار در ماه ربيع الاول سال 37 (در 93 سالگي) اتفاق افتاد. اميرالمؤمنين (ع) وقتي بين كشتهها جنازۀ عمّار را ديد با چشماني اشكبار فرمود: «انالله و انااليه راجعون، هر كس قتل عمار را بزرگ نشمرد و غمگين نشود از اسلام حظّ و بهرهاي نبرده است.»[22] سپس شخصاً بر جنازۀ عمّار نماز خواند و مطابق وصيّتش، او را با همان لباس جنگي به خاك سپرد. مرقد شريف وي در سرزمين صفين (در كشور سوريۀ كنوني و منطقۀ رُقّه) قرار دارد.
«عمّار» بي شك بزرگمرد تقوا و كمالات است زيرا پيامبر اكرم (ص) فرمودند: «إشْتاقَت الجنّةُ إلي أربعةٍ؛ عَلّيٍ و عَمّارٍ وسَلمانٍ وبِلالٍ»[23] بهشت مشتاق ديدار چهار نفري است و آنها؛ علي (ع) و عمار و سلمان و بلال است.
| |
| میلاد امام موسی کاظم (ع) باب الحوائج (ع)مباركباد | |
امام موسی کاظم: دعایی که بیشتر امید اجابت آن می رود و زودتر به اجابت می رسد، دعا برای برادر دینی است در پشت سر او.![]() | |
موسی بن جعفر (امام موسی کاظم) فرزند جعفر بن محمد و نزد ایشان هفتمین امام است. وی در روز 7 صفر سال 128 ه. ق. در ابواء (منطقه ای در میان مکه و مدینه) به دنیا آمد. مادر او حمیده مصفّاة است که نام های دیگری مانند حمیده بربریه و حمیده اندلسیه نیز برای او نقل شده است. از مهم ترین القاب پیروانش برای ایشان، می توان به کاظم، صابر، صالح، امین و عبدالصالح اشاره کرد. ایشان در میان شیعیان به «بابالحوائج» معروف است. میلاد امام موسی کاظم (ع) باب الحوائج (ع)مباركباد | |
بخشهایی از اشعار سهراب سپهری که بصورت مثل بکار رفته
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
در چراگاه نصیحت، گاوی دیدم سیر.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
حیات، غفلت رنگین یک دقیقهی"حواست"
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی میگشت.
پرده را برداریم/ بگذاریم که احساس، هوایی بخورد.
من گدایی دیدم، دربهدر میرفت و آواز چکاوک میخواست.
لب دریا برویم/ تور در آب بیندازیم و بگیریم طراوت را از آب.
بهترین چیز، رسیدن به نگاهی است که از حادثهی عشق، تر است.
کسی نیست/ بیا زندگی را بدزدیم، آنوقت/ میان دودیدار قسمت کنیم.
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن/ من ندیدم بیدی، سایهاش را بفروشد به زمین.
به سراغ من اگر میآیید/ نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من.
زندگی رسم خوشایندی است/ زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ/ پرشی دارد اندازهی عشق.
من قطاری دیدم، فقه میبرد و چه سنگین میرفت/ من قطاری دیدم، که سیاست میبرد و چه خالی میرفت.
من به اندازهی یک ابر دلم میگیرد/ وقتی از پنجره میبینم حوری/ دختر بالغ همسایه/ پای کمیابترین نارون روی زمین/ فقه میخواند
گيل گمش» اسطوره آشوري
«زندگي را نيافتم»
در داستان گيل گمش با فناپذيري انسان و جستجوي او در يافتن راز جاودانگي سر و كار داريم. قهرمان حماسه گيلگمش نه انسان كه خدايان طبيعت اند و در ظاهر انسان پديدار مي شوند.
اين اسطوره از نظر توجه به انسان و عشق به حيات وتلاش بي فرجام براي رهايي از مرگ بي مانند است، گيل گمش به تعبيري« كسي كه سرچشمه را كشف كرده و يا كسي كه همه چيز را ديده است»معنا مي دهد، او خطاب به انساني كه طالب جاودانگي است چنين مي گويد:«زندگي را نيافتم.»
گيل گمش
منظومه با مقدمه كوتاهي در ستايش گيل گمش و اروكURUK شهري كه او بر آن حكومت مي كند آغاز مي شود و سپس مي خوانيم كه او قهرماني است بي قرار، ماجراجو و بسيار كمال طلب كه با خودكامگي بر مردم اروك فرمان مي راند، مردم ستمديده اروك دست نياز به درگاه خدايان شهر دراز مي كنند تا شر حاكم ستمگر كه براي رضاي نفسانيات خود از هيچ اقدام ظالمانه اي دريغ ندارد از آنها كوتاه كند و خدايان كه مي دانند رفتار گيل گمش به لحاظ نداشتن حريف و هماورد در ميان مردم روي زمين است به ارورو Aruru الهه مادر دستور مي دهند تا براي ستمگري گيل گمش حدي قائل شود. ارورو از گل، انساني بسيار زورمند و قوي پنجه مي آفريند و نام انكيدو Enhidou بر آن مي نهد. او تني عريان، مويي ژوليده و بلند، خلقي وحشي و غريزي (حيواني) دارد، كه براي رام كردن روح سركش گيل گمش انتخاب مي شود. ليكن لازم است كه ابتدا خود انكيدو خوي و طبيعت انساني كسب كند. لذا زني كه كنيز مقدس (روسپي) است انتخاب مي شود تا تربيت او را به عهده گيرد:
«پس زن كتان سينه خود را باز گشود و كوه شادي را آشكار كرد تا او از نعمت آن بهره گيرد. زن خواهش او را دريافت و جامه فرو انداخت. انكيدوزن را به زمين افكند، اينك سينه او بر سينه زن آرميده است. آنان در تنهايي بودند، شش روز و هفت شب و آن هر دو در عشق يگانه بودند.»
به اين ترتيب انكيدو خوي انسان مي گيرد و آماده ديدار با گيل گمش مي شود. ليكن گيل گمش كه از قبل آمدن انكيدو را در خواب ديده است، براي نشان دادن بي رقيبي خود مجلس بزمي برپا مي كند و انكيدو را به آن مجلس دعوت مي نمايد. انكيدو كه از شهوت راني، جاه طلبي و عيش و عشرتهاي گيل گمش نفرت دارد او را از برپاداشتن آن مجلس ملامت مي كند و به اين ترتيب آندو با هم گلاويز مي شوند، در آغاز مبارزه چيره گي و پيروزي با انكيدو است اما گيل گمش موفق مي شود با چرخشي انكيدو را بر زمين اندازد. وقتي انكيدو به زمين افكنده شد به گيل گمش گفت: «مانند تو در جهان نيست، نين سونNinsun مادري كه ترا زاده به اندازه گاوآخور نيرومند است، اينك تو سرآمد همه مردان هستي و انليلEnlil به تو فرمانروايي بخشيده است، چون قدرت تو فراتر از قدرت همه مردان است.»
به اين ترتيب انكيدو و گيل گمش يكديگر را در آغوش گرفتند و دوستي آنها از جهت مردانگي زبانزد همگان شد.
بعداز اين دوستي گيل گمش قصد مي كند تا به جنگل برود و هومببا Humbaba هيولاي خشمناك را نابود كرده و درخت سدر را از ريشه بركند تا با اين كار تباهي را از زمين براندازد، انكيدو كه از زندگي در شهر، تنش رنجور و روحش آزرده شده گيل گمش را از اين سفر بر حذر مي دارد و از خطرات آنجا باوي مي گويد:
«به راستي كه هومببا براي كليه جانوران وحشتناك است. وقتي ميخروشد، چون امواج طوفان است. نفس او چون آتش و آرواره هايش خود مرگ هستند.»
گيل گمش به ترس و احتياط انكيدو مي خندد و رازي را بر او فاش مي كند كه آن راز جستجو براي يافتن عمر جاوداني و آب زندگي است. پس هر دو راه پرخطر جنگل هومببا را در پيش مي گيرند و آن هيولا را كشته، درخت سدر را از ريشه بر مي كنند، آنگاه پيروزمندانه آهنگ بازگشت به اروك مي كنند، لذا در مراجعه به ايشتر الهه عشق و زناشويي برخورد مي كنند و او عاشق گيل گمش مي شود، ايشتر براي دستيابي به او هر گونه وعده اي مي دهد:
«گيل گمش بيا و دلدار من باش! / مرد من باش و ميوه خويش را به من ببخش /
تو شوي من و من جفت تو خواهم شد / تو را ارابه اي از لاجورد و زر فراهم خواهم ساخت.»
اما گيل گمش به تمناهاي شهوت آلود ايشتر توجهي نمي كند و او را از خود ميراند:
«من روسپي بودن ترا فاش مي كنم... خواستاري تو سوزان است ليكن در قلب تو سردي است...»
ايشتر با شنيدن اين سخنان دچار خشم شديد شد، به فلك اعلي نزد پدرش انو Anu رفت و گفت:
«پدرم، گيل گمش بر من اهانت بسيار رواداشته است. او رفتار ناشايست مرا، تمام اعمال آلوده ام را سراسر بازگو كرده است.»
ايشتر از خداي آسمان مي خواهد كه گاو آسماني را بر شهر اروك روانه كند تا گيل گمش و شهرش را نابود سازد. خداي آسمان تقاضاي ايشتر را به سختي مي پذيرد و گاو آسماني بر اروك فرود مي آيد و شهر را زير و زبر مي كند و صدها تن از جنگاوران و دلاوران گيل گمش را مي كشد.
انكيدو وگيل گمش پس از تلاش و زحمت بسيار هيولاي آسماني را از پاي در ميآورند و مردم اروك در مدح و ستايش آندو به سرود خواني مي پردازند اما خدايان كه از شادي مردم خرسند نيستند، تصميم دارند تا زندگي خوش آنان را به اندوه مبدل كرده وعمر دو قهرمان را با عاقبتي ناخوشايند و غم انگيز به پايان رسانند، نخست انكيدو را به خاطر مشاركت در نابودي هومببا و گاوآسماني به مرگ زودرس محكوم مي كنند:
«تكيه گاه دستم، تبرزين برنده ام / كمر خنجرم، سپر پاسدارم ...
آه انكيدو برادرم / توچون تبري در كنارم بودي بشنو، در سراسر كشور پژواكي طنين افكنده است.
چون مادري عزادار بگرييد، اي راه هايي كه با هم پيموديم ... روسپي اي كه ترا با روغن معطر تدهين كرد
در عزاي تواست / اين چه خوابي است كه اينك تو را در برگرفته است؟ / تو در تاريكي غرقه گشته اي و صدايم را نمي شنوي.»
گيل گمش، ديگر از نامداري و دلاوري هاي گذشته خرسند نيست. و خواستار زندگي جاويد و فناناپذيري است.
«از آن رو كه از مرگ در هراسم، تا بدآنجا كه مي توانم خواهم رفت، تا اوتناپيشتيم Unapishtim كسي كه او را «دورافتاده» مي نامند، بيابم. چون او به جمع خدايان راه يافته است و در ميان انسانها تنها به او زندگي جاويد دادند.»
گيل گمش تصميم مي گيرد تا خود را به شهرباستاني شروپك SHURUPPAK برساند. به اين اميد كه اوتناپيشتيم راز بي مرگي و عمر جاوداني را بر او فاش كند، پس به قصد يافتن او سفر خود را آغاز مي كند. ابتدا به كوهستان ماشو Mashu رفت، كوهي كه نگهبان طلوع و غروب خورشيد است و بر دروازة آن دو عقرب كه نيمي انسان و نيمي اژدها بودند از آن محافظت ميكرند، عقربها به اين دليل كه گيلگمش دو سومش از خدايان و يك سومش از انسان بود، به او اجازة عبور از دروازه را مي دهند.
گيلگمش پس از اين به باغ خدايان مي رسد و در آنجا شهمش او را از تحمل اين همه رنج دلسرد كرده و برحذر مي دارد :
«هيچ انسان فاني تا كنون اين راه را نپيموده است و تا هنگامي كه بادها بر درياها مي وزند، نخواهد پيمود. هيچگاه زندگي اي را كه در جستجويش هستي نخواهي يافت.»
گيل گمش به راه خود ادامه مي دهد تا اينكه در كناره دريا به سيدوري Siduri زن شرابساز برخورد مي كند و او نيز گيل گمش را از راهي كه در آن گام نهاده ملامت مي كند:
«گيل گمش اينسان شتابناك به كجا مي روي؟ تو هيچگاه زندگي را كه در جستجويش هستي نخواهي يافت، وقتي خدايان انسان را آفريدند مرگ را قسمت او قرار دادند، اما زندگي را براي خود نگاهداشتند...
شادماني و جشن و طرب پيشه كن، پوشاك نو به تن كن، در آب تن را بشوي، به كودك خردسالي كه دستهايت را گرفته است مهربورز و همسرت را در آغوش خويش شادمان ساز، چون اين قسمت انسان است.»
زن شرابساز نشان اورشانابيUrshanabi كشتي بان اوتناپيشتيم را به گيل گمش مي گويد تا شايد او قهرمان خسته را ياري كند:
«من از مرگ در هراسم اي اورشانابي، راه اوتناپيشتيم را به من نشان بده، اگر راهي در ميان باشد، از آبهاي مرگ خواهم گذشت، اگر نه همچنان در اقصاي بيابان سرگردان خواهم رفت.»
و به اين ترتيب اورشانابي او را از اقيانوس عبور مي دهد تا سرانجام نزد اوتناپيشتيم خردمند مي رسد و با شوق بسيار راز عمر جاوداني را مي پرسد، ليكن سخنان پيرمرد روشن ضمير چندان اميدبخش نيست:
«... اگر خداي حكمت، مرا به ساختن كشتي بزرگ راهنمايي نمي كرد، اكنون نه من، و نه هيچ موجود زنده ديگري روي زمين وجود نداشت.
زندگي جاودان را خدايان به من داده اند، ولي كجاست خدايي كه براي گيل گمش، زندگي جاوداني بخواهد؟»
گيل گمش نااميد از سرنوشتي كه برايش رقم خورده است، در انديشه بازگشت مي افتد، اما همسر اوتناپيشتيم او را وادار مي سازد كه به گيل گمش كمك كند. پس پيرمرد خردمند از گياهي سخن مي گويد كه به انسان عمر جاودانه مي بخشد:
«گيل گمش برتو سري را آشكار خواهم كرد، آنچه مي گويم رازي از خدايان است. گياهي است كه در زير آب مي رويد، برآمدگي هايي چون خار دارد، همچون گل سرخ، دستهايت را زخم خواهد كرد. اما اگر آنرا بدست آوري، آنگاه مالك چيزي خواهي بود كه جواني از دست رفته را به انسان بر مي گرداند.»
گيل گمش براي دست يافتن به گياه اسرار آميز تا قعر دريا فرو مي رود و آنرا به دست مي آورد،
«اينك گياه اينجا، نزد من است... مي خواهم آنرا به اروك برم، مي خواهم تا همه پهلوانان خود را از آن بخورانم، مي خواهم تا از آن به بسيار كسان بخشم. نام آن چنين است: پير، ديگر باره جوان مي شود. من از آن بخواهم خورد تا نيروهاي جواني را از سرگيرم.»
ولي اراده خدايان و اشتباهات انسان هميشه نااميدي به بار مي آورد. زيرا هنگامي كه گيل گمش مشغول شستن خود در چاهي بود، ماري گياه را مي ربايد و پهلوان خسته و نااميد، اشك بر چهره اش روان شد:
«در طلب همين دستهايم را رنجه كردم و براي خاطر همين، دلم غرقه خون شد. براي خود چيزي به چنگ نياوردم، گنجي يافتم و اينك آنرا از كف دادم.»
گيل گمش به اروك بازگشت و تصميم گرفت تا باقيمانده عمر خود را در خدمت مردم باشد، پس با ساختن حصار و ديوار و برج به دور شهر سعي كرد به اهالي شهر خدمت كند تا آرامش روحي به دست آورد و عاقبت در تالار درخشندة قصر مرگ در آغوشش كشيد:
«پادشاه برزمين غنوده و هرگز برنخواهد خاست، / خداوندگار كولاب هرگز برنخواهد خاست، / او بر شر غلبه كرد. هرگز باز نخواهد آمد.
او خردمند بود وچهره اي دلپذيرداشت، هرگز بازنخواهد آمد، / بر بستر سرنوشت آرميده است، هرگز برنخواهد خاست ...
آه گيل گمش، خداوندگار كولاب، درود بسيار بر توباد.»
تعارض بين خواست خدايان وتقدير انسان اين حماسه را به تراژدي محض مبدل كرده است. ايزداني چون انليل خداي زمين و باد، شه مش خداي خورشيد، اداد خداي طوفان و باران، نين سابا ايزدبانوي حبوبات و ... همه تجلي عناصر مهم طبيعت به شمار مي آيند ونقش تعيين كننده اي در داستان دارند. مثلا شه مش خداي آفتاب و ايشتر، ايزدبانوي عشق در متن حماسه به همان اندازه مهم اند كه قهرمان انساني ماجرا، يعني گيل گمش، و اين نشان از معتقدات مردم بين النهرين دارد،
خلاصـه اي از ايـن الـواح 12 گانـه
لوح هشتم
مرگ انکيدو و زاري گيل گمش
شتاب کردن گيل گمش به جانب دشت و گفتگو با نخجيرباز
لوح نهم
سومين روياي گيل گمش
رفتن گيل گمش در جستجوي راز حيات جاويدان و رسيدن وي به دروازه ظلمات ـ گفتگو با دروازه بان و رفتن در دره هاي تاريکي
راه نمودن شمش ـ خداي آفتاب ـ گيل گمش را به جانب سيدوري سابيتو فرزانه کوه ساران ـ نگهبان درخت زندگي ـ و رسيدن گيل گمش به باغ خدايان
لوح دهم
گفتگوي گيل گمش با سيدوري سابيتو و راهنمايي او به جانب زورق ئوتنه پيشتيم وگذشتن گيل گمش از آبهاي مرگ ـ ديدار گيل گمش با ئوتنه پيشتيم مردي که زندگي جاودانه را بازيافته است
لوح يازدهم
داستان طوفان بزرگ ـ آزمودن گيل گمش توسط ئوتنه پيشتيم و شکست گيل گمش
آگاهي دادن به گيل گمش توسط ئوتنه پيشتيم از راز گياه اعجاز آميز دريا
بدست آوردن گياه اعجاز آميز و بازگشت گيل گمش به شهر اوروک
لوح دوازدهم
عزيمت گيل گمش به جهان زيرين خاک و گفتگو با سايه انکيدو
پايان کار گـــــــــــــــــــيل گمــــــــــــــــــــــــش
9- دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح می دهد. (ضرب المثل ايتاليايی)
١٠ -داماد كه نشدی از يك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای.(ضرب المثل فرانسوی
١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكی ثروتمند می شوی و با ديگری فقير. (ضرب المثل ايتاليايی)
١٢- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن. (ضرب المثل آذربايجانی)
١٣- برا ی يافتن زن می ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كنی. (ضرب المثل چينی)
١٤- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن. (ضرب المثل چينی)
١٥- اگر خواستی اختيار شوهرت را در دست بگيری اختيار شكمش را در دست بگير. (ضرب المثل اسپانيايی)
١٦- اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل تركی)
١٧- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر)
١٨- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسيار بد. (ضرب المثل اسپانيايی)
١٩- ازدواج، زودش اشتباهی بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتری است. (ضرب المثل فرانسوی)
٢٠- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيمانی است. (سقراط)
٢١- ازدواج مثل اجرای يك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. (بورنز)
٢٢- ازدواجی كه به خاطر پول صورت گيرد، برای پول هم از بين می رود. (رولاند)
٢٣- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است. (ناپلئون)
٢٤- اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است. (محمد حجازی)
٢٥- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست، ولی می توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم. (خانم پرل باك)
٢٦- با زنی ازدواج كنيد كه اگر ”مرد” بود، بهترين دوست شما می شد. (بردون)
٢٧- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانيد. (سونی اسمارت)
٢٨- برای يك زندگی سعادتمندانه، مرد بايد ”كر” باشد و زن ”لال”(. سروانتس)
٢٩- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ”شجاعت”می خواهد. (كريستين)
٣٠- تا يك سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتی های يكديگر را نمی بينند. (اسمايلز)
٣١- پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذاريد. (فرانكلين)
٣٢- خانه بدون زن، گورستان است. (بالزاك)
٣٣- تنها علاج عشق، ازدواج است. (آرت بوخوالد)
٣٤- ازدواج پيوندی است كه از درختی به درخت ديگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو ”زنده” می شوند و اگر ”بد” شد هر دو می ميرند. (سعيد نفيسی)
٣۵- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايی، سه ماه عاشقی، سه سال جنگ و سی سال تحمل! (تن)
٣٦- شوهر ”مغز” خانه است و زن ”قلب” آن. (سيريوس)
٣٧- عشق، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق. (بالزاك)
٣٨- قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هيچ نظريه ای نيستم. (لرد لوچستر)
٣٩- مردانی كه می كوشند زن ها را درك كنند، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج كنند. (بن بيكر)
٤٠- با ازدواج، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آينده اش. (سينكالويس)
٤١- خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آيد. (پاستور)
٤٢- ازدواج كنيد، به هر وسيله ای كه می توانيد. زيرا اگر زن خوبی گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگی می شويد. (سقراط)
٤٣- قبل از رفتن به جنگ يكی دو بار و پيش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن. (يكی از دانشمندان لهستانی)
٤٤- مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. (كارول بيكر)
٤٥- من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، برای او عزيزتر باشم. (آگاتا كريستی)
٤٦- هر چه متأهلان بيشتر شوند، جنايت ها كمتر خواهد شد. (ولتر)
٤٧- هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش می داند. (جانسون)
0- زن ترجيح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد، اما نمی تواند مردی را كه شنونده خوبی نيست، تحمل كند. (كينهابارد)
٤٩- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا می كنند. (شاو)
٥٠- وقتی برای عروسی ات خيلی هزينه كنی، مهمان هايت را يك شب خوشحال می كنی و خودت را عمری ناراحت ! (روزنامه نگار ايرلندی)
٥١ – هيچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی كند. (ضرب المثل اسكاتلندی)
٥٢ – با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن. (ضرب المثل آلمانی)
٥٣ – تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره ی آن اظهار نظر كنی. (شارل بودلر)
٥٤ – دوام ازدواج يك قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا. (ضرب المثل اسكاتلندی)
٥٥ – ازدواج پديده ای است برای تكامل مرد. (مثل سانسكريت)
٥٦ – زناشويی غصه های خيالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل می كند. (ضرب المثل آلمانی)
٥٧ – ازدواج قرارداد دو نفره ای است كه در همه دنيا اعتبار دارد. (مارك تواين)
٥٨ – ازدواج مجموعه ای ازمزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شيرينی و بی مزگی. (ولتر)
٥٩ – تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره آن اظهار نظر كنی. (شارل بودلر)
نگاهي گذرا به عرفان امام خميني(ره)
مردان بزرگ تاريخ داراي ابعاد زندگي بزرگي هم هستند، بدون شك يكي از بزرگمردان تاريخ، خميني كبير است كه همه¬ي مردم به بعد عظيم شخصيت ديني و سياسي ايشان اذعان دارند، يكي از جنبه¬هاي والاي زندگي ايشان نيز عرفان است كه زندگي او را با ديگر بزرگان متمايزتر كرده است. عرفان ایرانی که شاید ریشه¬های آن به عهد باستان یعنی میتراییسم یا حتی ماقبل آن نیز برسد، بعدها اوج تکامل خود را در پرتو تعالیم و اعتقادات اسلامی پیمود و در دامان مقدس اسلام رنگ اسلامی و دینی به خود گرفت و زندگي پاك و خالصانه و بي ريا و ساده¬ي پيامبر و ائمه¬ي اطهار سرمشقي براي عرفاي دوران بعدي شد. حتي برخي از محققين ريشه¬ي واژه¬ي "تصوف " را هم از اهل صفه¬ي زمان پيامبر دانسته¬اند. در طول تاريخ پرفراز و نشيب ايران، برخي از شاخه¬هاي عرفاني طريق افراط پيموده و عرفان را از شريعت جدا دانستند ولي عرفاي راستين با اقتدا به سرور بزرگشان علي (ع) در اوج تشرع و دينداري و شجاعت و مناعت طبع و فضايل اخلاقي، طريق عرفاني خاص خودشان را هم داشته¬اند.
سنّت دیرپای عرفان ایرانی را میتوان یک نوع شورش بر علیه عقل دانست که از پیامدهای این شورش عمدتاً یکی میل عمیق به درونگرایی و انزوا، کنارهگيری از مسایل دنیوی و اجتماعی، گذار از سطوح ظاهری دین(شریعت) و شوریدگیها و شیداییهایی است که مظاهر آنها در اشعار متبلور شده است که به حق هم از شاخصترین نمونههای ادبیات غنایی و عرفانی جهان به شمار میروند .
وجه تفارق اساسی منش عرفانی حضرت امام با سنت عرفانی قبل از خود در این است که وی اگر چه در دامن همین سنت پرورش یافته اما به رغم این پایه گذار مکتبی شده که در آن درونگرایی و انزوا جایی ندارد بلکه برعکس او را به عنوان رهبر یکی از بزرگترین نهضتهای اجتماعی ساخته است
بعد از رنگ باختن مذاهب در جهان غرب، ایدولوژیها و ایدولوگها بر جهان سلطه یافتند. انسان قرن بیستمی زیر لوای ایدولوژیها دو جنگ جهانی خانمانسوز را رغم زد و تمامی مردم جهان را در اندوهی بیپایان گرفتار ساخت. انسان سرخورده بعد از جنگ میل داشت که فجایع را بر گردن ایدولوژیها بیندازد و بدین ترتیب ایدولوژیها به سرعت رنگ باختند و مورد تنفر مردم واقع شدند و در خلأ همین دوران گذار که هنوز هم ادامه دارد، انواع عرفانهای رنگین شرقی و غربی، از عرفان سرخپوستی گرفته تا نوبودیسم امریکایی امکان ظهور پیدا کردند. همهی اینها و در راستای آنها برخی مکاتب فکری همچون مکتب فرانکفورت نیز که انسان را به شورش علیه عقل دعوت میکردند به سرعت تمامی جهان را در نوردیدند. عمدتاً این مکاتب و مذاهب سعی بر آن دارند که انسان را غیر سیاسی جلوه دهند. به زعم نگارنده آنهایی که سعی دارند تا به انسان بقبولانند که انسان موجودی غیر سیاسی است، آگاهانه و یا ناآگاهانه خود دارند یک عمل سیاسی انجام می دهند که تحت ارادهی کانونهای قدرت قرار دارد و این نوع نگرشها یعنی نگاهی انفعالی نسبت به امر مادی و سیاسی بسیار همخوان با تفکر جهان شرق است، از آن جمله جامعهی ایرانی که همچنان در پرتو همان سنت عرفانی طولانی زیست میکرد، در این زمان چنان زمينهاي برايش فراهم شده بود که بتواند خودنمایی کند، نکتهی قابل تأمل در اینجا که این مقال میکوشد بر آن تأکید ورزد ظهور شخصیت ویژهي امام(ره) بود که علیرغم بالیدن در دامان همین سنت به رهیافت ویژهای رسید که نه تنها منشی منفعلانه در پیش نگرفت بلکه پایه گذار و طلایهدار سنتی شد که در پرتو آن دقیقأ کانونهای قدرت را نشانه رفته بود و با اتکا بر همین سنت بود که توانست در مقابل استکبار شرق و غرب ایستادگی کند و یکی از بزرگترین انقلابهای اجتماعی قرن بیستم را رغم زند.
مصداق آيه ي "انّ الله جميل و يحب الجمال" عرفا را نيز سعي بر آن بود كه افكار و انديشه هاي خود را در زيباترين اشعار و جملات عرضه كنند چنان كه نثر مسجع و انواع اشعار و غزلهاي فارسي در پرتو عرفان و تصوف به اوج و كمال خود رسيدهاند. بنابراين سنت عرفانی ایران به طور ملموس با شعر پیوند تنگاتنگی يافته و بسیاری از شگفتیها و ظرایف آن به زبان شعر در آمده است و اتفاقأ امام خمینی نیز پیرو همان سنت، شعر را دستمایهی انتقال معانی و عوالم خویش ساخته است، عوالمی که هرچند بن مایه های آن کاملا عرفان سنتی است و انتخاب واژگان و ترکیبات خاص شعریاش نیز مبین این گفتار است واژگانی چون: می، میخانه، خرقه، صوفی و... که در لابلای اشعار امام فراوان به چشم می خورد؛ اما در عمل قدمی بسیار فراتر از عرفان سنتی گذاشته و خود را از خانقاه و ردا و خرقه و رهبانيت رهانده و به منتهای الیه عرفان یعنی سفر مع الحق الي الخلق رسانده است؛ آرمانی که عرفای بزرگ پیشین ما همواره در دل پرورانده بودند اما هرگز در شرایط خاص اجتماعی ايران اين گونه به منصهی ظهور نرسیده بود؛ امام خمینی (ره) با شخصيت والاي خود این آرمان فروخفتهی ملت را واقعیت بخشید.
بیتردید اولین کسانی که در مناسبت با دو عنصر عرفان و شعر به ذهن ملت ايران خطور مي كند مولانا جلالدین محمد بلخی، فریدالدین عطار نیشابوری و خواجه حافظ شیرازی هستند. در این مقال هرگز قصد بر این نیست که شعریت آثار این سه شاعر نامدار را با اشعار حضرت امام(ره) مقایسه کنیم، چه که کارکرد شعر نزد این سه شاعر عارف با آنچه که نزد امام است تفاوت دارد و به همین دلیل به لحاظ کیفیت زیباییشناسی در سطحی متفاوت هستند. اگر چه میتوان مقایسهی تطبیقی از لحاظ عناصر شعری بین آنها به عمل آورد ولی پرداختن به آن در اين مقال اندك نمي گنجد و فرصتي ديگر مي طلبد.
امام (ره) چنان كه خود نيز اذعان كرده به معني اخص شاعر نيست و اصراري هم به شاعر شدن ندارد و شعر را نه براي بيان افكار سياسي و اجتماعي بلكه براي بيان تراوشات عاطفي و روحي خود سروده است به زباني ديگر شعر امام زمزمهي تنهاييهاي اوست براي خودش نه براي ديگران! در اين اشعار نگرشهاي عرفاني امام تبلور يافته است در ذيل برخي از وجوه تشابه نگاه عرفاني امام با دیگر عارفان كه در اشعار وی انعکاس یافته است نشان داده شده است:
تضاد عقل و عشق:
-ابن سينا را بگو در طور سينا ره نيافت
آنكه را برهان حيران ساز تو حيران نمود
توجه عارف به ذات مقدس خداوند و معبود است نه به نعمتهاي او
- تو راه جنت و فردوس را در پيش خود ديدي
جدا گشتي ز راه حق و پيوستي به باطلها
- مده از جنت و از حور و قصورم خبري
جز رخ دوست نظر سوي كسي نيست مرا
- با مدعي بگو كه تو و جنت النعيم
ديدار يار حاصل سر نهان ماست
- لطف كن اي دوست از رخ پرده بگشا ناز كم كن
دل تمنايي ز دلبر غير دلداري ندارد
-آب كوثر نخورم منت رضوان نبرم
پرتو روي تو اي دوست جهانگيرم كرد
بزرگترين حجاب بين عارف و معبود" خود" است:
- از آن مي ده كه جانم را ز قيد خود رها سازد
بخود گيرد زمامم را فرو ريزد مقامم را
- اين جاهلان كه دعوي ارشاد مي كنند
در خرقه شان به غير "منم" تحفه اي مياب
- در حجابيم و حجابيم و حجابيم و حجاب
اين حجاب است كه خود راز معماي من است
- تا كه از جسم و روان بر تو حجاب است حجاب
خود نبيني به همه جسم و روان حاكم اوست
-بگذر از خويش اگر عاشق دلباخته اي
كه ميان تو و او جز تو كسي حايل نيست
-ار آن دمي كه دل از خويشتن فرو بستم
طريق عشق به بتخانه ام روانه نمود
-گفتم ز خود برهم تا رخ ماه تو ببينم
چه كنم من كه از اين قيد منيت نرهيدم
فقر و بي نيازي:
- فقر فخر است اگر فارغ از عالم باشد
آنكه از خويش گذر كرد چهاش غم باشد
-كشكول فقر شد سبب افتخار ما
اي يار دلفريب بيفزاي افتخار
- سخن ز تخت سليمان و جام جم نزنيد
كه تاج خسرو كي را من گدا دارم
مسئله ي وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت:
- ما همه موج و تو درياي جمالي اي دوست
موج درياست عجب آنكه نباشد دريا
پير
-گر در ميكده را پير به عشاق گشود
پس از آن آرزوي فتح و ظفر بايد كرد
-اي دوست پير ميكده از راه مي رسد
با يك گل شكفته به همراه مي رسد
-خادم درگه پيرم كه ز دلجويي خود
غافل از خويش نمود و زبر و زيرم كرد
-پير ميخانه بنازم كه به سر پنجه ي خويش
فانيم كرده عدم كرده و تسخيرم كرد
-سرخم باز كن اي پير كه در درگه تو
با شعف رقص كنان دست فشان آمده ام
- جامه ي زهد و ريا كندم و بر تن كردم
خرقه ي پير خراباتي و هشيار شدم
-نشود بر سر اين كوي تو بيابم راهي
از دم پير در اين راه مددكار شدم
تعريف درويش راستين از ديدگاه امام:
-آنكه دل بگسلد از هر دو جهان درويش است
آنكه بگذشت ز پيدا و نهان درويش است
خرقه و خانقه از مذهب رندان دور است
آنكه دوري كند از اين و از آن درويش است
نيست درويش كه دارد كله درويشي
آنكه ناديده كلاه و سر و جان درويش است
هر كه در جمع كسان دعوي درويشي كرد
به حقيقت نه كه با ورد زبان درويش است
جهان و تمام پديده هايش جلوه اي از حق تعالي است:
- عيب از ماست اگر دوست ز ما مستور است
ديده بگشاي كه بيني همه عالم طور است
- باد بهار پرده ي رخسار او گشود
سرخي گل ز دلبر آشفته روي ماست
- گر عيان گردد روزي رخش از پرده ي غيب
همه بينند كه در غيب و نهان حاكم اوست
- با عاقلان بگو كه رخ يار ظاهر است
كاوش بس است اين همه در جست و جوي دوست
- طره ي گيسوي دلدار به هر كوي و دري است
پس به هر كوي و در از شوق سفر بايد كرد
- سرود عشق ز مرغان بوستان بشنو
جمال يار ز گلبرگ سبز تابان شد
- در هرچه بنگري رخ او جلوه گر بود
لوح رخش به هر در و هر رهگذر زدم