نگاهي گذرا به عرفان امام خميني(ره) 

مردان بزرگ تاريخ داراي ابعاد زندگي بزرگي هم هستند، بدون شك يكي از بزرگمردان تاريخ، خميني كبير است كه همه¬ي مردم به بعد عظيم شخصيت ديني و سياسي ايشان اذعان دارند، يكي از جنبه¬هاي والاي زندگي ايشان نيز عرفان است كه زندگي او را با ديگر بزرگان متمايزتر كرده است. عرفان ایرانی که شاید ریشه¬های آن به عهد باستان یعنی میتراییسم یا حتی ماقبل آن نیز برسد، بعدها اوج تکامل خود را در پرتو تعالیم و اعتقادات اسلامی پیمود و در دامان مقدس اسلام رنگ اسلامی و دینی به خود گرفت و زندگي پاك و خالصانه و بي ريا و ساده¬ي پيامبر و ائمه¬ي اطهار سرمشقي براي عرفاي دوران بعدي شد. حتي برخي از محققين ريشه¬ي واژه¬ي "تصوف " را هم از اهل صفه¬ي زمان پيامبر دانسته¬اند. در طول تاريخ پرفراز و نشيب ايران، برخي از شاخه¬هاي عرفاني طريق افراط پيموده و عرفان را از شريعت جدا دانستند ولي عرفاي راستين با اقتدا به سرور بزرگشان علي (ع) در اوج تشرع و دينداري و شجاعت و مناعت طبع و فضايل اخلاقي، طريق عرفاني خاص خودشان را هم داشته¬اند.

سنّت دیرپای عرفان ایرانی را می­توان یک نوع شورش بر علیه عقل دانست که از پیامدهای این شورش عمدتاً یکی میل عمیق به درونگرایی و انزوا، کناره­گيری از مسایل دنیوی و اجتماعی، گذار از سطوح ظاهری دین(شریعت) و شوریدگی­ها و شیدایی­هایی است که مظاهر آنها در اشعار متبلور شده است که به حق هم از شاخص­ترین نمونه­های ادبیات غنایی و عرفانی جهان به شمار می­روند .

وجه تفارق اساسی منش عرفانی حضرت امام  با سنت عرفانی قبل از خود در این است که وی اگر چه در دامن همین سنت پرورش یافته اما به رغم این پایه گذار مکتبی شده که در آن درونگرایی و انزوا جایی ندارد بلکه برعکس او را به عنوان رهبر یکی از بزرگترین نهضت­های اجتماعی ساخته است

بعد از رنگ باختن مذاهب در جهان غرب، ایدولوژی­ها و ایدولوگ­ها بر جهان سلطه یافتند. انسان قرن بیستمی زیر لوای ایدولوژی­ها دو جنگ جهانی خانمانسوز را رغم زد و تمامی مردم جهان را در اندوهی بی­پایان گرفتار ساخت. انسان سرخورده بعد از جنگ میل داشت که فجایع را بر گردن ایدولوژی­ها بیندازد و بدین ترتیب ایدولوژی­ها به سرعت رنگ باختند و مورد تنفر مردم واقع شدند و در خلأ همین دوران گذار که هنوز هم ادامه دارد، انواع عرفان­های رنگین شرقی و غربی، از عرفان سرخپوستی گرفته تا نوبودیسم امریکایی امکان ظهور پیدا کردند. همه­ی این­ها و در راستای آنها برخی مکاتب فکری همچون مکتب فرانکفورت نیز که انسان را به شورش علیه عقل دعوت می­کردند به سرعت تمامی جهان را در نوردیدند. عمدتاً این مکاتب و مذاهب سعی بر آن دارند که انسان را غیر سیاسی جلوه دهند. به زعم نگارنده آنهایی که سعی دارند تا به انسان بقبولانند که انسان موجودی غیر سیاسی است، آگاهانه و یا ناآگاهانه خود دارند یک عمل سیاسی انجام می دهند که تحت اراده­ی کانون­های قدرت قرار دارد و این نوع نگرش­ها یعنی نگاهی انفعالی نسبت به امر مادی و سیاسی بسیار همخوان با تفکر جهان شرق است، از آن جمله جامعه­ی ایرانی که همچنان در پرتو همان سنت عرفانی طولانی زیست می­کرد، در این زمان چنان زمينه­اي برايش فراهم شده بود که بتواند خودنمایی کند، نکته­ی قابل تأمل در اینجا که این مقال می­کوشد بر آن تأکید ورزد ظهور شخصیت ویژه­­ي امام(ره) بود که علی­رغم بالیدن در دامان همین سنت به رهیافت ویژه­ای رسید که نه تنها منشی منفعلانه در پیش نگرفت بلکه پایه گذار و طلایه­دار سنتی شد که در پرتو آن دقیقأ کانون­های قدرت را نشانه رفته بود و با اتکا بر همین سنت بود که توانست در مقابل استکبار شرق و غرب ایستادگی کند و یکی از بزرگترین انقلاب­های اجتماعی قرن بیستم را رغم زند.

مصداق آيه ي "انّ الله جميل و يحب الجمال" عرفا را نيز سعي بر آن بود كه افكار و انديشه هاي خود را در زيباترين اشعار و جملات عرضه كنند چنان كه نثر مسجع و انواع اشعار و غزل­هاي فارسي در پرتو عرفان و تصوف به اوج و كمال خود رسيده­اند. بنابراين سنت عرفانی ایران به طور ملموس با شعر پیوند تنگاتنگی يافته و بسیاری از شگفتی­ها و ظرایف آن به زبان شعر در آمده است و اتفاقأ امام خمینی نیز پیرو همان سنت، شعر را  دستمایه­ی انتقال معانی و عوالم خویش ساخته است، عوالمی که هرچند بن مایه های آن کاملا عرفان سنتی است و انتخاب واژگان و ترکیبات خاص شعری­اش نیز مبین این گفتار است واژگانی چون: می، میخانه، خرقه، صوفی و... که در لابلای اشعار امام فراوان به چشم می خورد؛ اما در عمل قدمی بسیار فراتر از عرفان سنتی گذاشته و خود را از خانقاه و ردا و خرقه و رهبانيت رهانده و به منتهای الیه عرفان یعنی سفر مع الحق الي الخلق رسانده است؛ آرمانی که عرفای بزرگ پیشین ما همواره در دل پرورانده بودند اما هرگز در شرایط خاص اجتماعی ايران اين گونه به منصه­ی ظهور نرسیده بود؛ امام خمینی (ره) با شخصيت والاي خود این آرمان فروخفته­ی ملت را واقعیت بخشید.

بی­تردید اولین کسانی که در مناسبت با دو عنصر عرفان و شعر به ذهن ملت ايران خطور مي كند مولانا جلالدین محمد بلخی، فریدالدین عطار نیشابوری و خواجه حافظ شیرازی هستند. در این مقال هرگز قصد بر این نیست که شعریت آثار این سه شاعر نامدار را با اشعار حضرت امام(ره) مقایسه کنیم، چه که کارکرد شعر نزد این سه شاعر عارف با آنچه که نزد امام است تفاوت دارد و به همین دلیل به لحاظ کیفیت زیبایی­شناسی در سطحی متفاوت هستند. اگر چه می­توان مقایسه­ی تطبیقی از لحاظ عناصر شعری بین آنها به عمل آورد ولی پرداختن به آن در اين مقال اندك نمي گنجد و فرصتي ديگر مي طلبد.

امام (ره) چنان كه خود نيز اذعان كرده به معني اخص شاعر نيست و اصراري هم به شاعر شدن ندارد و شعر را نه براي بيان افكار سياسي و اجتماعي بلكه براي بيان تراوشات عاطفي و روحي خود سروده است به زباني ديگر شعر امام زمزمه­ي تنهايي­هاي اوست براي خودش نه براي ديگران!  در اين اشعار نگرشهاي عرفاني امام تبلور يافته است در ذيل برخي از وجوه تشابه نگاه عرفاني امام با دیگر عارفان كه در اشعار وی انعکاس یافته است نشان داده شده است:

تضاد عقل و عشق:

-ابن سينا را بگو در طور سينا ره نيافت          

آنكه را برهان حيران ساز تو حيران نمود

توجه عارف به ذات مقدس خداوند و معبود است نه به نعمت­هاي او

 - تو راه جنت و فردوس را در پيش خود ديدي        

     جدا گشتي ز راه حق و پيوستي به باطلها  

- مده از جنت و از حور و قصورم خبري         

  جز رخ دوست نظر سوي كسي نيست مرا

- با مدعي بگو كه تو و جنت النعيم        

   ديدار يار حاصل سر نهان  ماست

- لطف كن اي دوست از رخ پرده بگشا ناز كم كن         

   دل تمنايي ز دلبر غير دلداري ندارد

-آب كوثر نخورم منت رضوان نبرم         

   پرتو روي تو اي دوست جهانگيرم كرد

 بزرگترين حجاب بين عارف و معبود" خود" است:

- از آن مي ده كه جانم را ز قيد خود رها سازد       

   بخود گيرد زمامم را فرو ريزد مقامم را  

- اين جاهلان كه دعوي ارشاد مي كنند          

   در خرقه شان به غير "منم" تحفه اي مياب

- در حجابيم و حجابيم و حجابيم و حجاب

   اين حجاب است كه خود راز معماي من است

- تا كه از جسم و روان بر تو حجاب است حجاب

  خود نبيني به همه جسم و روان حاكم اوست    

-بگذر از خويش اگر عاشق دلباخته اي

كه ميان تو و او جز تو كسي حايل نيست

-ار آن دمي كه دل از خويشتن فرو بستم

  طريق عشق به بتخانه ام روانه نمود  

-گفتم ز خود برهم تا رخ ماه تو ببينم

چه كنم من كه از اين قيد منيت نرهيدم

فقر و بي نيازي:

- فقر فخر است اگر فارغ از عالم باشد

آنكه از خويش گذر كرد چه­اش غم باشد

-كشكول فقر شد سبب افتخار ما

  اي يار دلفريب بيفزاي افتخار  

- سخن ز تخت سليمان و جام جم نزنيد

     كه تاج خسرو كي را من گدا دارم

 مسئله ي وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت:

- ما همه موج و تو درياي جمالي اي دوست

    موج درياست عجب آنكه نباشد دريا

پير

-گر در ميكده را پير به عشاق گشود

پس از آن آرزوي فتح و ظفر بايد كرد

-اي دوست پير ميكده از راه مي رسد

با يك گل شكفته به همراه مي رسد

-خادم درگه پيرم كه ز دلجويي خود

غافل از خويش نمود و زبر و زيرم كرد

-پير ميخانه بنازم كه به سر پنجه ي خويش        

فانيم كرده عدم كرده و تسخيرم كرد

-سرخم باز كن اي پير كه در درگه تو        

با شعف رقص كنان دست فشان آمده ام

- جامه ي زهد و ريا كندم و بر تن كردم   

خرقه ي پير خراباتي و هشيار شدم

-نشود بر سر اين كوي تو بيابم راهي        

از دم پير در اين راه مددكار شدم

 

تعريف درويش راستين از ديدگاه امام:

-آنكه دل بگسلد از هر دو جهان درويش است         

آنكه بگذشت ز پيدا و نهان درويش است

خرقه و خانقه از مذهب رندان دور است             

آنكه دوري كند از اين و از آن درويش است

نيست درويش كه دارد كله درويشي          

 آنكه ناديده كلاه و سر و جان درويش است

هر كه در جمع كسان دعوي درويشي كرد      

به حقيقت نه كه با ورد زبان درويش است

 جهان و تمام پديده هايش جلوه اي از حق تعالي است:

- عيب از ماست  اگر دوست ز ما مستور است          

ديده بگشاي كه بيني همه عالم طور است

- باد بهار پرده ي رخسار او گشود                   

سرخي گل ز دلبر آشفته روي ماست

- گر عيان گردد روزي رخش از پرده ي غيب        

همه بينند كه در غيب و نهان حاكم اوست

- با عاقلان بگو كه رخ يار ظاهر است                

كاوش بس است اين همه در جست و جوي دوست

- طره ي گيسوي دلدار به هر كوي و دري است              

    پس به هر كوي و در از شوق سفر بايد كرد

- سرود عشق ز مرغان بوستان بشنو             

   جمال يار ز گلبرگ سبز تابان شد

- در هرچه بنگري رخ او جلوه گر بود            

   لوح رخش به هر در و هر رهگذر زدم